|
عروسک خیمه شب بازی عروسک خیمه شب بازی راوی رویا های بی صدا
| ||
|
هیچ کس تنهایی مرا حس نکرد وسعت بی کسی مرا حس نکرد در میان وسعت چشمان من اشکهای پنهانی مرا حس نکرد هیچ کس نگفت خنده های تو کجا ست ان همه عشق وفا ی مرا حس نکرد آنکه از روز ازل با من در جدایی ها مرا حس نکرد در بی کسی نا له ها کردم هیچ کس نا له های مر ا حس نکرد بی وفایی ها دیدم از این دنیا هیچ کس وفا داری مرا حس نکرد در این دنیای نامردمی ها هیچ کس مرا حس نکرد
صبا [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 22:6 ] [ عروسک ]
من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد خدا گفت : نه
آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتي است
من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد
خدا گفت : نه
شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد خدا گفت : نه
من به تو برکت مي دهم خوشبختي به خودت بستگي دارد من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي
من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد خدا گفت : نه من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 18:43 ] [ عروسک ]
دل ما ادم پراز خاطراتی از محبت و وفا وعشق و نفرت ... زمانی که گریه میکنیم با هر قطره اشک این ها اب میشه و از بین میره بعد نگاه میکنی هیچ تو دلت نیست و این طوری یادت میره که یک زمانی کسی تو دلت جایی داشت ولی این طور نیست زمانی که اشک از چشمات جاری میشه دلت لب ریز میشه از خاطرات گریه نفرت و عشق و وفا رو شاید از بین ببره ولی هیچ چیز جای خالی خاطرات تو رو پر نمی کنه چقدر زود فراموش کردی چقدر زود نمی دونم چرا از یادم نمیری شاید چون نمیخوام فراموش کنم اگه بگم خوش به حالت" میگی چشمت درا " اینم زندگی دیگه ولی نه فراموش میکنم نه نفرت تو دلم راه میدم چون ادم با خاطراتش زنده است واین محبت که زندگی را قابل تحمل میکنه دلم لب ریز شده از محبت و خاطرات [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 20:2 ] [ عروسک ]
اینجای دنیای من دنیایی سیاه میگن بالاتر از سیاهی رنگی نیست پس اینجا سیاه مطلق است دنیای را خواستم خاکستری کنم گفتم با تاپش کمی نور به ان رنگ جدیدی بدهم دستم را در رنگ کردم و کمی از رنگ سفید و زرد به روی سیاه پاشیدم با انگشتانم کمی ان ها را مخلوت کردم و شد خاکستری ولی باز دنیا سیاه بود باز شکر خدا در این دنیا دو رویی نیست یک رنگی و صداقت جاری است دیگه فرقی نمی کنه چه رنگی باشه چون دنیا سیاه است [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 18:58 ] [ عروسک ]
روزی چندین بار و شاید صد ها بار ما روبه روی آینه قرار میگیرم و خودمون رو نگاه میکینم و بعضی مواقع اعتراض میکینم و بعضی مواقع لبخند رضایت و هرچند وقت یک بار دستمالی بر میداریم و گرد و غبار آینه رو پاک میکنیم تا خودمون رو شفاف تر وزیبا تر در آن ببینیم ما ادم ها مثل اینه هستیم با همان قاب و جلاه ماآدم ها مثل اینه می مانیم چسم ادم مثل قاب آینه می ماند و مهم نیست جنسش از خاتم علا باشه یک چوپ ساده قاب آینه یک روزی خاک میگره و زخمی میشه ترک بر میداره و میشکنه ودر آخر بعد از مدتی بید و موریانه ان رو میخوره و در آخر چیزی ازش باقی نمی ماند درست مثل ادم که دست و پاش زخمی میشه از غم زمانه گرد پیری روی چهرش می شینه و در آخر عمرش به پایین میرسه و میمره و از اون چیزی جز خاک باقی نمی ماند درست مثل روزی که از خاک به وجود امده اما روح ادم مثل آینه است صاف و شفاف بدون هیچ لک و گرد و غبار شاید از غم دنیا و روزگار گردی بر روی ان بنشیند ولی باز با دستمالی به نام اشک دوباره پاک و شفاف میشه حتی اگه بشکنه و به هزاران تکه تقسیم بشه در هر تکه ان که نگاه کنی باز خودتو میبینی حالاتکیه کوچک برداری خودتو توش میبینی و یا تکه بزرگی ؟ میگن روح هر ادم در قلبش هست بیا بگیر بزن و بشکونش و به هزار تکه تقسیمش کن هیچ اعتراضی نمیشنوی میدونی چرا ؟ چون بازم زنده است و تو در هر قسمت آن میتونی باز خودتو ببینی بازم ایینه تو ایینه بیشتر ما ادم اون چیزی که دلمون میخواهد میبینیم ولی یک حقیقت هست پس وقتی حقیقت رو دیدی ایینه را نشکن چون باز هم اون رو میبینی
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 18:17 ] [ عروسک ]
من تشنه آتشم آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن! آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را دریک جا بر سر بریز! بگذار بسوزم! بگذار در آن آتش سیال بگدازم! مترس! آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن! به جان بریز! این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش! می خواهم در آن چه تو می گدازی، بگدازم! بگو بریز دهانت را بگشای ای قلهی سنگی آتشفشان! خاموش تو را مرا در کنارت بیشتر می گدازد..... من دیگر تحمل ندارم آن زندان بزرگ را بشکن! و آنگاه خود را کلمه ای میابی! که معنایت منم و مرا صدفی که مروارید تویی. و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راحبش منم و مرا قلب که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و قندی که شیرینیش تویی و خود را پدری که طفلش منم ! ومرا شمعی که پروانه اش تویی. و خود را انتظاری که موئودش منم. و مرا التهابی که آغوشش تویی. و خود را هراسی که پناهش منم. و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان میدهی و میگویی نه خداآن را تازه آفرید ه است. [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 17:29 ] [ عروسک ]
راوی وارد اتاق شد پنجره باز بود و باد سردی در داخل اتاق می وزید در پنجر رابست و پشت میز نشست یک پاک نامه زیبای روی میز گذاشته شده بود و روی آن نوشته شده بود دیگر نمی خواهم عروسک باشم راوی در پاک را بازکرد و بلند شروع به خواندن کرد این بار برای تو مینویسم تا بدانی تمام زندگیم با تو شروع میشود . آخرین نفس هایم را با یاد و خاطرات تو به پایین میرسانم . هر چند که هیچگاه تو را ندید م و فقط صدای تو را شنیدم و اما صدایت را ملکه ذهن خود کردم و برای همیشه در یاد و خاطرات من باقی خواهی ماند .در اولین روز آشنایی ما تو معلم شدی و من شاگرد تو و چقدر سخت بود شاگردی تو ؟ ولی این وسط یادمان رفت که هیچ گاه بین معلم و شاگرد نباید دل باختگی باشد قانون را شکستیم چیزی از ما نماند جز کوله باری از خاطرت هر چند که دیدگاهم رابه زندگی تغییر دادی و دریچه نو از زندگی را به رویم باز کرد ی در یک دستم عشق و گذشت و وفا و دوست داشتن را گذاشتی و در دست دیگر م نفرت و بی وفایی شکست و فراموشی را و برای تمام این آموخت ها همهیشه از تو سپاسگذارم عزیز دلم شاید امروز را سخت ترین و بدترین روز زندگیم بدانم که این نامه را برای تو مینوسم اما بدان بالاتر از عشق و دوست داشتن گذشت است وامروز از تو برای خودت و آیندت میگذرم هر چند سخت ولی این را بدان در این راهی که من و تو قدم گذاشته ایم عشق ودوستی هیچ معنایی ندارد عشق ما فقط یک رویایی زیبا بیش نبود و امروزاین تصمیم را گرفتم که برای همیشه از صحنه زندگی تو بیرون بروم و امروز با اختیار و عقل خود برای اولین و آخرین بار این بندهای را از دستهایم باز میکنم تا رها شوم چون دیگر نمی خواهم عروسک احساسات خود باشم هر چنددر این مدت با وجود اینکه می دانستم عروسکی بیش نیستم ولی زیبا بود افسوس که در دنیای بی رحم ما این بندها و را فقط رویاهای مابه دست وپاهیمان می بندیم و زندگی بی رحم تر از این می باشد که عشق در آن وجود داشته باشد و امروز چیزی برایم نمی ماند جز خاطرات و درسی از معلمم که هیچ گاه دلبستگی به کسی نداشته باشم و آموختم که عشق برای من بی معنا است و راوی نوشت زندگی زیباست و باید زندگی کرد چه با صبا و چه بی صبا [ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 17:35 ] [ عروسک ]
وراوی نوشت امروز صبح زیبای بود آسمون زیبا ترین حالت رو به خودش گرفته بود ابرها دست در دست هم مثل یک زنجر محکم در کنار هم ایستاد ه بودند و هر چه باد سعی میکرد نمی تواست بین آنها فاطه ایجاد کند به آسمان نگاه کردم و زیر لب گفتم خدایا میگن تو این لحظه فرشته ها در عرش رو باز میکنند و بدون هیچ واسطه ا ی میشه بات حرف زد و آروم آروم شروع کردم با خدا حرف زدن چه لذتی داشت حرف زدن با خدا دستم به تمنای خواهش باز کردم و اولین قطری بارون رو در دستم لمس کردم گفتم ببین خدا اینم سهم من یک قرار شیرین بین من و خدا امروز روز زیبای بود برای همه شما عزیزانم روزهای زیبا آروز میکنم و عید قربان را به همگی شما عزیزانم تبریک میگویم
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 16:40 ] [ عروسک ]
دنیای عجیبی شده ادم ها دیگه خودشون نیستن
نقاب ها باز گذاشته شده ما ادم ها خیلی عجیب هستیم عادت ها و رفتارها عجیب داریم تا زمانی که در بی خبری باشیم همه چی خوبه وای از آن روزی که دست دل رو بشه میدونید تا زمانی که عشق و محبت و تو رو پنهان کنی همه چی خوب همه چی آرام همه چی زیباست ولی وای از آن روزی که دست رو بشه وبرای اولین بار بهش بگی دوست دارم راستی تا حالا به کسی گفتی دوستت دارم ؟ وقتی بهش گفتی چی بهت گفت ؟ وقتی اولین بار بهش گفتم: دوستت دارم چشماش برق زد شادی تو صداش موج میزد مثل دیونه ها شده بود و میخندید مدام زنگ میزد قطع میکرد و دو دقیقه دیگه زنگ میزند و میخندید و بهم میگفت دوست دارم عشق من و در آخر تمام حرفهاش میگفت یک بار دیگه بگو بگو دوستم داری دوباره بگو جون من فقط یک بار دیگه بگو دخترک سکوت کرد وبا بغضی که در گلو داشت ارم گفت دوست دارم اشک از چشم هاش سرازیر شد گویی تمام آن لحظه هاو دقایق زیبا در مقابل چشمانش ظاهر شده بود و با یک دست اشکهایش را پاک میکرد و با دست دیگر موهاش رو از توی صورتش کنار میزد و با لبخندی تلخی که به لب داشت گفت : این کار چند روز ما بود که باید هر روز براش تکرار میکردم که دوستت دارم وقتی خوب مطما" شد که دوستش دارم وقتی فهمید بدون او میمیرم و تمام زندگی در اون خلاصه شده بازی زندگی رو شروع کرد زنگها کم شد دیدارها قطع شد دیگه جواب تلفنم نمیداد دلم هزار راه میرفت و میره براش ولی .......... کم محلی و کم محلی و کم محلی دیگه حتی زحمت اینو به خودش نداد بهم بگه برو بهم بگه دوست ندارم بهم بگه .... اولها میگفت کار دارم سرم شلوغه بعد هم دیگه جواب من نمیداد سرش بین دو دستش گرفت و بلند بلند گریه کرد و مدام میگفت چرا ؟ چون دوست دارم این مجازت من بود [ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 16:0 ] [ عروسک ]
درسینه ام ماهی در یک تنگ بلور اسیریک نگاه شده بود
ماهی تنگ بلور دلم به شوق دیداردوباره تو زندگی را سر میکرد روزها را شب و شب ها را به امید دیدارت به صبح میرساند انتظار و انتظار و انتظار ....... وآن روز فرا رسید که دیگر رمقی در قلب و حسرت دیداری دوباره تو همچون اشکی از چشم ماهی قلبم فروریخته بود آری ماهی تنگ بلور قلبم با حسرتی ابدی از دیدار تو چسم بی جانش در گوشه ای افتاده بود تکه ای ازشیشه ی تنگ بلور دردستش چشم از این دنیا فرو بسته بود کمی انطرف تر تکه ای سنگ از جنس بی وفایی تنگ بلور قلبم را شکسته بود و از آن روز هیچ اثری از مهرووفا در قلبم خسته ام نبود [ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 17:28 ] [ عروسک ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||